۸ آذر ۱۳۹۵
فیدل کاسترو درگذشت؛ چریک پرآوازه‌ای که کوبا را از باتیستای دیکتاتور فاسد بازپس‌گرفت
سیدمحمدخاتمی در یادداشتی حکایت چهار دیدارش با فیدل کاسترو فقید را شرح می دهد و نوشته خود را با این سؤال به پایان می برد که آیا مرگ کاسترو به معني پایان دوران قهرمانان چپ‌گرایي یکسونگر و به طور کلی جنبش چپ است؟

متن کامل این یادداشت را در ادامه بخوانید:

به نام خدا

«فیدل کاسترو» درگذشت؛ چریک پرآوازه‌ای که «کوبا» را از «باتیستا»ی دیکتاتور فاسد بازپس‌گرفت و جباريت و دیکتاتوری از گونه‌های دیگر را که داعیه حمایت از مردم و تامین عدالت و مقابله با «امپریالیسم» را داشت برقرار کرد.

انصاف باید داد که دیکتاتوری (که به هرحال محکوم است) از نوع کاسترویی آن با آنچه بسیاری از کشورها از جمله ماقبل از انقلاب تجربه کرده‌اند تفاوت دارد.

«کاسترو» یک انقلابی بود که پس از پیروزی به مرام «کمونیسم» سرسپرد. او از فقر و محرومیت مردم کشورش و دیگر کشورهای پیرامونی رنج می برد، و مبارزی مقاوم بود و در برپایی امواج انقلابی (نوعاً چپ) در آمریکای لاتین و بسیاری از کشورها یکی از تأثیرگذارترین‌ها بود.

در انقلابی‌گری و خیرخواهی کاسترو تردیدی نیست، ولی در این امر نیز نباید تردید کرد که «کمونیسم» علی‌رغم هیاهوهای بسیارِ رهبران و رهروان آن که برای پایان دادن به فجایع سرمایه‌داری به صحنه آمده بود، دیری نپایید که پیشگامان انقلابی آن یک امپراتوری استعماری (به شیوه‌ای تازه) برپا کردند و در درون کشورهای خود به بهانه عدالت، آزادی‌هاي اساسی و حقوق مردم را زیر پا نهادند و شاید تحقیری که انسان‌ها در این کشورها دیدند از آنچه امپریالیسم منشاء آن بود کمتر نباشد! عدالت مورد نظر آنان ابتر بود، چرا که همه چیز را در اقتصاد خلاصه می‌کردند و مهم ترین وجه عدالت را که تأمین کرامت و حرمت آدمی و آزادی‌های اساسی اوست، نه تنها نادیده می‌انگاشتند، بلکه آن را وارونه معنی می‌کردند.

کاسترو به حکم سرسپردگی به این مرام نمی توانست راهی جز دیکتاتوری را برگزیند، هرچند که هیچ‌گاه شأن مردمی خود را از یاد نبرد و تا آنجا که می‌دانم و احیاناً شخصاً دیده‌ام، اغلب مردم کشورش (و بسیاری از مردمان محروم جهان) او را دوست می‌داشتند.

با کاسترو چهار دیدار داشتم؛ یکی در سال 1360 به همراه هیأتی از مجلس اول که برای شرکت در نشست بین‌المجالس به هاوانا رفته بودم و آن هیات و آن سفر هم داستان جالب خود را دارد؛ کاسترو در ملاقاتی که به مدت دو ساعت به درازا کشید، از انقلاب ایران ستایش کرد و آن را نقطه امیدی برای جهانِ در حال توسعه (تعبیر از من است) دانست و خیلی هم حرف زد و عمدتاً درباره فجایع امپریالیسم و آمریکا و برنامه‌های خودش.

بار دیگر به عنوان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در اجلاس وزیران فرهنگ و اطلاعات کشورهای غیرمتعهد که در هاوانا برگزار شد شرکت کردم و هر دو سفر در بحبوحه جنگ با عراق که کوبا هم تجاوز عراق را محکوم کرده بود. در هر دو اجلاس نیز میان نمایندگان ایران و عراق درگیری لفظی تندی درگرفت.

کاسترو ایستاده در سالنی با وزیران ديدار کرد. وقتی نوشیدنی را برای میهمانان آوردند او که بیشتر وقتش را در کنار من می گذراند یک لیوان آب پرتقال را برداشت و به من گفت شما از این نوع می‌نوشید. و بعد وزیر فرهنگ پاکستان را که یک خانم بود فراخواند و آب پرتقال دیگری به او داد و گفت آیا کس دیگری هست که مقيد به نوشیدن آشامیدنی غیر الکلی باشد؟ وزیر عراقی پیش آمد و گفت من. کاسترو گفت: من مسلمانها را گفتم! تو برو هرچه می‌خواهی بنوش! کاسترو در نکته‌سنجی و هوشمندی و گفتار و رفتار طنز آمیز استاد بود.

بار سوّم در سفر رسمی به‌عنوان رئيس جمهوری به کوبا رفتم که دیدارهای خوبی با او و دولتمردان و مردم داشتم و موافقتنامه‌های خوبی هم امضا شد.

کاسترو بی هیچ تشریفاتی به میان مردم می رفت و اغلب میهمانان خود را همراه می‌برد. رفتار صمیمانه متقابل او و مردم جالب بود. مردم کوچه و بازار او را «فیدل» صدا می کردند و رابطه بسیار خوبی با او داشتند،هرچند مخالفانش او را دیکتاتور سنگدل می دانستند. ولی او همواره می‌کوشید تا خود را از مردم و دوست مردم بداند، نه یک قهرمان برتر. و جالب اینکه در کوبا از عکسهای بزرگ و مجسمه‌ها و نشانه های تجلیل از کاسترو کمتر اثری می‌دیدی و اگر هم في‌‌المثل در ادارات تابلویی بود از عکس دسته جمعی چریک‌های آزادکننده کوبا بود و یکی از آنها «کاسترو». در کوبا عکس‌ها و نشانه‌های «چه‌گوارا» بیش از خود «کاسترو» است.
دیدار چهارم در ایران بود؛ در بازدیدی که او از ایران کرد. اولین و آخرین دیدار او از ایران. برنامه‌های متعددی برای او گذاشتیم، از جمله سخنرانی در دانشگاه، بازدید از صنایع و دیدار با اصحاب علم و صنعت و اقتصاد.

او به طنز می‌گفت در ایران همه چیز فراوان و خوب است جز وقت که کم است. کنایه به اینکه وقت برای سخنرای او محدود است؛ هرچند که کاسترو هم دیگر کاستروی جوان که ساعت ها سخنرانی می کرد نبود و از یاد نمی بریم سخنرانی چند ساعته او در اوایل روی کار آمدنش در مجمع عمومی سازمان ملل که با استقبال روبرو شد.

در «اجلاس هزاره سازمان ملل» در سال 2000 هم او را در نیویورک دیدم و شاهد یکی از شیرین کاری‌هایش بودم. در اجلاس برای سخنرانان وقت بسیار محدود است (که خیلی هم رعایت نمی کنند) جلوی تریبون چراغی است که روشن شدن آن علامت پایان وقت است. کاسترو وقتی پشت تریبون قرار گرفت با دستمالی چراغ را پوشاند، یعنی برای او محدودیت وقت وجود ندارد. البته سخنرانی او هم مثل دیگران کوتاه بود. باری، گفتار و رفتار ملاطفت آمیز و طنزآمیز یک چریک قهرمان مختص کاسترو بود. اینک کاسترو رفته است، با همه جنبه های مثبت و منفی در کارنامه او؛ ولی
اولاً: او یک قهرمان بود که دوستان فراوان داشت و نیز دشمنانی
ثانیاً: نماد مبارزه‌ی کارساز در آمریکای لاتین و دنیای رنج‌کشیده برای رهایی از استیلای استعمار و محرومیت.

ثالثاً کوبا را دوست می‌داشت، چنانکه وقتی «چه‌گوارا» در نامه مفصلی به هنگام عزیمت از کوبا به بولیوی برای ادامه مبارزه نوشت. او ضمن تجلیل فراوان از «کاسترو» اظهار داشت که عیب (تعبیر ازمن است) کاسترو این‌که بیش از حد کوبایی است، در حالی که کشورهای دیگر آمریکای لاتین و محرومان نیاز به قهرمان رهاننده‌اي چون او دارند. «چه‌گوارا» برای اینکه این رسالت قهرمانانه را ایفا کند به بولیوی رفت و در آنجا جان باخت.

آیا مرگ کاسترو به معني پایان دوران قهرمانان چپ‌گرای یکسونگر و به طور کلی جنبش چپ است؟ به نظر من تاریخ وارد مرحله تازه ای شده است .

در دنیای پر خشونت و حق‌ستیز و تحقیرکننده انسان امروز، اگر بنا بر انتخاب باشد، از میان «#ماندلا» و «کاسترو» من «ماندلا» را انتخاب می کنم؛ در عین حال که «کاسترو» را شخصیتی می دانم که بزرگ است.

سیدمحمد خاتمی
7 آذرماه 1395