۱ ارديبهشت ۱۳۹۲
زور و پول و تزویر نمی تواند منشاء قدرت باشد
"رضایت مردم منشاء اصلی حکومت است. رضایت و نقش مردم نقش بنیادی در استقرار حکومت دینی دارد؛ چنانچه اجماع یقین بر این است و در مورد شیعه، کلام و رفتار امیرالمومنین حجت است؛ از جمله اینکه فرمورد اگر حضور و قیام آنان نبود حکومت را نمی پذیرفت و نیز محققان اهل سنت رأی اهل حل و عقد را (که در واقع نماینده افکار عمومی به حساب می آیند)، شرط لازم در استقرار حکومت مشروع می دانند."
سید محمد خاتمی که در نخستین جلسه بنیاد باران در سال نو و در جمع اعضای این بنیاد سخن می گفت، به تشریح نسبت عدالت و آزادی و نسبت آن با حکومت مطلوب پرداخت.
متن کامل سخنان رئیس بنیاد باران را در ادامه بخوانید:
بسم الله الرحمن الرحیم
به نظرم آمد در این نشست با توجه به اینکه در انقلاب ما عدالت جایگاه بالایی داشت و از طرفی، آزادی هم از شعارهای اولیه آن است، بد نیست تأملی کنیم بر "نسبت عدالت و آزادی" و نسبت این دو با حکومت مطلوبی که مدعی هستیم باید آن را داشته باشیم. البته از خدا میخواهیم امکانی فراهم شود این مباحث در جامعه و میان اندیشمندان خیرخواه و در عرصه روشنفکری دینی، در یک محیط امن و آزاد مورد بررسی قرار گیرد تا دانایی مان افزایش یافته و در نتیجه مسئولیت خود را بهتر بشناسیم.
عدالت عنوان بسیار شکوهمندی است که از دیرباز در میان فیلسوفان مسلمان مطرح بوده است و بر اساس فطرت انسانی مورد خواست بشر بوده است و حتی زمانی که بسیاری معنای آن را هم درست نمی دانستند و نمی دانند، خواستار آن بودند. البته عدالت و آزادی هم در مفهوم و هم تشخیص مصداق، از پیچیدگی هایی برخوردار است. عدالت در حوزه کلام، فلسفه، جامعه شناسی، سیاست و حقوق موضوعی است که مورد بحث فراوان است
می توان بحث درباره عدالت را از تعریفی کلی و عام و مورد قبول آغاز کرد که عبارت است از اینکه "هر چیز در جای خودش قرار داشته باشد". این تعریف شامل تمام موجودات می شود(اعم از انسان و غیرانسان) و نیز یک مفهوم خاص از عدالت که مختص انسان است. فیلسوفان و صاحب نظران هم در تعریف عدالت می گویند که "حق هر ذی حقی را به او بدهیم" مولی امیرالمونین(ع) چنین تعریفی از عدالت دارند. اینجاست که مفهوم "حق" مطرح می شود که دایر مدار بینش و نقطه نگاهی است که انسانها و مکتب ها -با جهان بینی های متفاوت- دارند.
معلم اول ارسطو که هنوز عالم تفکر تحت تاثیر او و افلاطون است. ارسطو با آن عظمت فکری بردگی را قبول کرده است و آن را ناعادلانه نمی داند. زیرا برداشت او این است که یونانیان برترین قوم عالم و دارای استعداد بالایی هستند؛ لذا انسان غیریونانی باید در اختیار انسان یونانی قرار گیرد و ظلم این است که انسان یونانی در اختیار دیگری قرار گیرد. با این دید، بردگی ظالمانه به حساب نمی آید. همچنین پدیده هایی که در روزگار ما باعث ظلم ها و فاجعه های فراوانی شده است -مانند تفکرات نژاد پرستانه و سوسیال ناسیونالیستی- برخاسته از همین نوع دید است. زیرا وقتی گفته شد انسان سفید پوست برتر از رنگین پوست است، او بخود حق می دهد که انسان رنگین پوست را به تسخیر خود درآورد یا اگر این پندار باطل پیش آید که نژاد آریا برترین نژاد و ژرمن برترین شاخه آن است، کسانی به خود حق می دهند که همه عالم و کشور را اشغال و تحت سلطه خود در آوردند. غرضم این است که بسته به نوع نگاهمان به جهان و انسان، دیدگاهمان در مورد حق تفاوت خواهد داشت و طبعا عدالت هم بر اساس بینش های مختلف فرق خواهد کرد.
به اجمال بگویم؛ اگر ما این اصل فلسفی را بپذیریم که انسانها دارای کرامت بوده و مختار و آزاد هستند و شایسته هستند بر خودشان و سرنوشت خود حاکم باشند و همه درخور این هستند که از مزایای زندگی بهره مند باشند، طبیعتا برداشت ما از عدالت با کسی که انسان را حاکم بر سرنوشت خود نمی داند و... تفاوت خواهد کرد.
جالب است بدانیم که با مطلبی که عرض کردم-حاکمیت انسان بر سرنوست خویش- آزادی در دل عدالت قرار می گیرد و اگر این دیدگاه را داشته باشیم، نظام عادلانه نظام مبتنی بر آزادی انسان است؛ آزادی، اندیشه، انتخاب، ابتناء امور اجتماعی بر رضایت مردم و... . البته اگر ما همه اینها را قبول داشته باشیم در وجه سلبی آزادی و عدالت به اشتراک می رسیم. در جنبه سلبی، هیچ نظامی که مورد رضایت و خواست و گزینش مردم نباشد، مشروع نیست، یعنی حق ندارد خود را بر جامعه تحمیل کند. زیرا مجبور کردن انسانها و سلطه بی رضایت طلم است و عدل نیست. گرچه در جنبه ایجابی تفاوت وجود دارد؛ مثلا طرفداران لیبرال دموکراسی می گویند نظام مورد رضایت مردم باید ویژگی های لیبرالیستی را داشته باشد و همین طور طرفداران سوسیالیسم به اصطلاح علمی می گویند می گویند نظام باید معیارهای سوسیالیستی را رعایت کند و جامعه دینداران نیز ملاک ها و ارزشهای خود را برای نظام مطلوب خود لازم می دانند. پس اختلاف در بعد ایجابی عدالت است و امر مشترک میان آنها نیز این است که چون انسان آزاد و مختار است، آنچه مورد خواست او نیست، نامشروع (به معنی حقوقی - سیاسی) است.
اما آزادی هم مانند عدالت معناهای مختلفی دارد؛ گرچه سعی کرده ام آزادی را ذیل عدالت مندرج کنم. برای آزادی تعاریف گوناگونی بیان شده است، اما بیاییم تعریف دم دستی آن را ملاک قرار دهیم؛ همین که مولانا می گوید
"این که گویی این کنم یا آن کنم
این دلیل اختیار است ای صنم"
اینکه انسان مختار است و به خاطر رفتارهایش مورد مدح و ذم قرار می گیرد، دلیل بر آزادی است و نیز وقتی انسان را مسئول می شناسیم، آزادی و اختیار را برای او پذیرفته ایم. اما آزادی یک معنای مستحدث هم دارد؛ آزادی در حیطه زندگی اجتماعی و حقوقی. در اینجا بحثی پیش می آید که انسان موجودی اجتماعی است و اجتماع نیازمند نظم است و نظم نیاز به قانون دارد و چنانکه می دانیم، قانون محدودکننده آزادی است. یعنی هیچ مکتب فکری نمی گوید که بی قانونی باشد و حتی آنارشیستها هم مخالف همه نوع قانون نیستند، بلکه حکومت را نفی می کنند. نیاز به قانون از آن جهت است که امکانات بشر محدود است و هرکسی نمی تواند کارهای دلخواه خود را بطور کامل انجام دهد. در اینجا هم عدالت گره گشاست؛ یعنی اگر قرار باشد محدودیتی در آزادی باشد، ضابطه آن را عدالت تعیین می کند. قانون مطلوب آن است که عادلانه (مورد خواست مردم باشد و به نفع یک فرد یا گروه و به ضرر دیگری نباشد. بلکه حد آزادی، تامین آزادی دیگران و تامین مصلحت عام و بلندمدت جامعه است).
حال با این نگاه فلسفی به سراغ دین و جامعه دینی برویم. وقتی به دین، بخصوص اسلام رجوع می کنیم دو چیز را کاملا می بینیم؛ اصل در آفرینش عدل است "خلق السموات و الارض بالحق. الذی خلقک فسوی و عدلک" و تعابیر مشابه مانند روایاتی که می گوید "بالعدل قامت السموات و الارض". در مورد حقوق انسانی و اجتماعی هم عدل مورد توجه است و استاد شهید مطهری هم بحثی را در این زمینه دارند که عدل را در سلسله علل احکام می دانستند و می گفتند حکمی شرعی است که عادلانه باشد، نه اینکه حکمی عادلانه است که شرعی باشد و من این را اضافه می کنم که حکمی شرعی است که اخلاقی هم باشد؛ زیرا پیامبر(ص) هم تأکید می کنند که من آمده ام تا مکارم اخلاق را تمام کنم.
بنابراین شریعت معقول شریعتی است که عادلانه باشد و مجتهد باید عدل و اخلاق را در مبانی اجتهاد مورد لحاظ قرار دهد، باید به عدل و اخلاق هم توجه کند و در این صورت تضاد میان آنها هم حل خواهد شد. در قرآن هم تأکید شده که رسالت پیامبران فقط ایجاد قسط و عدل است "لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط".
در مورد آزادی، قرآن انسان را دارای اختیار می داند و البته این با اراده مطلق و مشیت الهی منافاتی ندارد، بلکه در طول هم هستند "هَلْ أَتي عَلي الانسنِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شيْئاً مَّذْكُوراً إِنَّا خَلَقْنَا الانسنَ مِن نُّطفَةٍ أَمْشاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَهُ سمِيعَا بَصِيراً إِنَّا هَدَيْنَهُ السبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً" خداوند انسان را مختار و آزاد آفریده است.
حتی در مورد اصل دین داری هم خداوند اختیار را به انسان داده است و هیچ اجباری در کار نیست.
آزادی معنی دیگری هم دارد و آن "آزادی در مقابل بردگی" است که سیر زندگی بشر آن را حذف کرده است. اسلام هم آن را محدود کرده و گرفتن یا نگرفتن آن را در اختیار حاکم قرار داده است. ضمن آنکه برده از حالت شیء خارج شده و دارای حقوق انسانی خود است و در واقع اسلام بردگی را به گونه ای لحاظ کرده است که آرام آرام از صحنه تاریخ و اجتماع حذف شود و شده است.
اما آزادی به معنای مستحدث آن؛ قائل شدن به تأمین حقوق انسانی و امکان دفاع انسانها از آن. برای تحقق این آزادی باید پذیرفت که منشاء قدرت متمرکز جامعه مردم هستند و آنها قدرت جابجایی این قدرت را دارند. این مهم ترین مبنای آزادی است که طبق تعریف ارائه شده، عین عدالت هم هست.
این معنا که نتیجه تلاش های زیاد متفکران و مصلحان و مبارزات گسترده است، باعث شده تا استبداد و برخورداری قدرت از اختیارات غیرمسئولانه از صحنه ذهن بشر امروز به کلی از میان برود و در دنیا مورد قبول نباشد. گرچه در عمل هنوز استبداد در گونه های مختلف و در خیلی جاها هست.
این معنای مستحدث به صورت مستقیم (و بصورت دلالت مطابقی) در متون ما نیست یا اگر هست بسیار کم و مبهم است؛ اما انصاف این است که با رجوع به دین و تکیه بر موازین اساسی که در دل آن نهفته است، این آزادی که برای بشر گران تمام شده است، قابل استنباط است. زیرا نمی توان گفت "انسان آزاد آفریده شده است"؛ اما بر سرنوست خویش حاکم نباشد. وقتی قسط و عدل در دین مطرح می شود، نمی توان گفت که در جامعه چیزی بدون خواست مردم تحقق پیدا کند. البته هم نظم و هم عدالت مورد سوءاستفاده های فراوان قرار گرفته اند. در دوران اخیر به نام عدالت خیلی از ابتدایی ترین آزادی های انسانها پایمال شده، انسانها به نام عدالت تحقیر شده اند و... -که عمدتا ناشی از فضای تبلیغاتی مارکسیستهاست که می گفتند آزادی های اساسی وجود نداشته باشد تا عدالت محقق شود- و یا گفته می شود که چون انسان احتیاج به نظم دارد و مصلحت عمومی جامعه باید رعایت شود و کسانی هم مدعی بودند که دین یا ایدئولوژی تمام مصالح را بیان کرده است، پس متصدیان دین یا مکتب به اعتبار آگاهی از این مصالح و اشراف بر آنها باید همه چیز را در دست بگیرند.
به هر حال عدالت اقتصادی بسیار مهم است و نظام عادلانه حتما باید عدالت اقتصادی را وجهه همت خود قرار دهد؛ ولی بخش مهم تر عدالت که در قرآن هم به آن اشاره شده، رعایت کرامت انسانی و حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش است. راه اجرای این عدالت هم آگاهی بخشی است تا مردم خودشان به قسط و آگاهی برخیزند. اگر به قرآن رجوع کنیم، کار اصلی پیامیران هم این بوده که مردم را آگاه و اراده آنان را تقویت کنند. اگر حکومتی مبتنی بر اسلام و خواست مردم بود و با تدبیر خود توانست عدالت، عزت، استقلال و آزادی را تأمین کند، سازگار با دین است و اگر غیر از این بود، هر ظاهری هم که داشته باشد نمی توان آن را به دین نسبت داد. اگر رضایت مردم شرط استقرار و بنای حوکت سازگار با دین است، مهمترین کار نشان دادن چهره رحمانی از دین است که دلها را جلب و اعتمادها را تقویت و دلبستگی ها را محکم کند. "فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ". خداوند در این آیه به پیامبر می فرماید که اگر تو مهربان نبودی و یک چهره رحمانی از دین نشان نمی دادی، مردم از دور تو پراکنده می شدند.
این آیه و موارد مشابه آن نشان می دهد که زور و پول و تزویر نمی تواند منشاء قدرت باشد، بلکه رضایت مردم منشاء اصلی حکومت است. رضایت و نقش مردم نقش بنیادی در استقرار حکومت دینی دارد؛ چنانچه اجماع یقین بر این است و در مورد شیعه، کلام و رفتار امیرالمومنین حجت است؛ از جمله اینکه فرمورد اگر حضور و قیام آنان نبود حکومت را نمی پذیرفت و نیز محققان اهل سنت رأی اهل حل و عقد را (که در واقع نماینده افکار عمومی به حساب می آیند)، شرط لازم در استقرار حکومت مشروع می دانند. جز اینکه در قرن هفتم یکی از عالمان این نظریه را داد که زور (تغلُب) می تواند مبنای حکومت باشد.
باری، به نظر می رسد که عدالت روح دین باشد و آزادی هم در دل آن نهفته است؛ دین هم به عدالت و هم به آزادی نظر دارد. کار بزرگ متولیان دین این است که مردم را رشد دهند تا انتخاب درست کنند و برای جذب رضایت مردم، اعمال زور به درد نمی خورد؛ باید چهره رحمانی دین را نشان داد. اگر چنین شود، چرا حتی اقلیت از دین های دیگر یا غیر دین داران، به نظامی که حرمت آنان را نگاه می دارد و آنان را نیز شهروند به حساب می آورد و عدالت سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را محقق می کند، دل نبندند و رأی ندهند؟
من معتقدم اگر چهره رحمانی دین را نشان دهیم، جذب مردم کار مشکلی نیست. انسان بزرگی مانند فارابی با اینکه مانند پیشگامان خود-افلاطون و ارسطو- به حکومت دموکراسی و آزادی اعتقاد ندارد- اما می گوید شرط اصلی حکومت جلب رضایت مردم است و بزرگترین رسالتهای حکومت این است که بتواند رضایت مردم را جلب کند و حتی حکومت "رئیس اول و فیلسوف پیامبر" هم باید رضایت مردم را داشته باشد.
خداوند همه ما را به آنچه مورد رضایت اوست، موفق بدارد!